
سلام!
وارد خانه شدم و طبق معمول کسی در خانه نیست! امروز آمده ام دانشکده برای پیگیری یکی از تحقیق های دانشجویی ام. آمده بودم خانه تا اگر کسی هست با او صحبت کنم و سؤالی تا ماده ی خامی باشد برای نوشته ای ...
نشد. خانه خالی است. خالی از آدم! کسی اینجا نیست و من فکرم مشغول است. فرصت را غنیمت می شمرم برای اینکه بنویسم، چیزی بگویم، حرفی بزنم. که اگر در خانه کس است، یک حرف بس است!
.
.
.
حالا مانده ام چه بنویسم ... در مورد خانه بنویسم ... در مورد خودم بنویسم ...
.
.
.
کمی در مورد خودمان صحبت کنیم. در مورد خودمان یعنی اینکه ، این «مان» ، برمی گردد به اینکه همه ی ما دانشجوی علوم اجتماعی هستیم. همه ی ما قرار است که دانشجوی علوم اجتماعی باشیم پس در یک صفت اشتراک داریم و همین اشتراک می تواند هویتی بسازد، اگر توافق کنیم و همدل شویم و بعد همزبان ...
دانشجوی علوم اجتماعی یعنی چه؟ یعنی اینکه جوینده ی ... نه باید طور دیگری گفت. تحلیل زبانی فایده ای ندارد. البته همه ی این لغات با خود باری دارند و از چیزی بر می خیزند.
دانشجوی علوم اجتماعی یعنی کسی که در رشته ی آکادمیک علوم اجتماعی تحصیل می کند، شامل قوانینی می شود و وظایفی دارد و مزایایی و خلاصه آنکه در سازمان جامعه نقشی دارد. نقش دانشجوی علوم اجتماعی در جامعه ای مثل جامعه ی ما چیست؟ سؤال سختی است و پاسخ آن هم دشوار.
کمی از دانشجو بودن بگوییم. دانشجو نسبت به تاریخ، امری غریب و بیگانه است. نمی خواهم این گونه وانمود شود که انگار فرهنگ و تاریخ امری بسته بندی شده و مختوم و محتوم است. نه! این طور نیست. در این ملک هزاران و هزاران عنصر فرهنگی جدید در طول تاریخ چند هزار ساله و پر فراز و نشیب آن وارد شده است و هر کدام به نحوی درون این چارچوبه ی فرهنگی هضم شده اند. اما تا این هضم صورت گیرد تا این ادغام انجام شود تا ..... بالاخره طول کشیده است. وقتی اسلام وارد این سرزمین شد خیلی چالش ایجاد شد. آنقدرها که رایج است ایرانی ها به سرعت اسلام نیاوردند. خیلی مسائل قومی پیش آمد. خیلی خون ها ریخته شد. تن ها زخمی و روان ها خسته تا ایران زرتشتی-مسیحی شد ایران اسلامی!
حالا هم، حالا که می گویم یعنی در این 200 سال اخیر، ایران اسلامی قرار بود بشود ایران اسلامی مدرن یا ایران اسلامی غربی یا ... بالاخره عناصر وارد این ملک شدند که در نظام مفهومی جهانی به عناصر مدرن معروفند و حاصل آن شد مدرنیته ی ایرانی، فارغ از اینکه آن مدرنیته که از غرب و سنت روشنگری سر برآورد اصلاً در این ملک پا گرفته باشد یا نه!
اتفاقاً مسأله همین جاست. دانشجو بودن برمی گردد به همین مدرنیته، چیزی که هنوز معلوم نیست پا گرفته باشد...
بگذارید کمی دقیق تر شویم. مدرنیته آن روندهایی است که از تجربه ی همزمانی یک سری امور ذهنی و عینی حاصل می شود. وجه عینی اش می شود تکنولوژی و مدرنیزاسیون و صنعت و ... و وجه ذهنی اش می شود مدرنیسم و فلسفه و هنر و علوم اجتماعی و ...
دانشجو بودن هم می تواند دو وجه داشته باشد. یا تو دانشجوی دانشی هستی که به آن وجوه عینی (تکنولوژی و صنعت) باز می گردد یا دانشجوی دانشی هستی که به آن امور ذهنی (فلسفه و علوم انسانی) راجع است.
چه شد که اصلاً این دانش ها ایجاد شد. چه شد که اصلاً نهادی به نام دانشگاه سر بر افراشت که بخواهد چنین دانش هایی را متولی باشد و بعد هم سر این دعوا باشد که اساساً این دانش ها به درد ما نمی خورد و تحصیل آن بی فایده و مضر است.
از اواسط سلطنت فتحعلی خان قاجار بود که مسأله ضعف نیروها و نظام مملکت داری ایرانیان در مقایسه با اروپاییان مبرز شد. این مقایسه هم از آن جا صورت گرفت که اولاً ما درگیر یک سری تنش ها و جنگ ها با قوای روسی و انگلیسی و پرتغالی بودیم و از طرفی دیگر یک سری آدم اروپا رفته داشتیم که رشد صنعت و تکنولوژی و نهادهای جدید اجتماعی را در آن سوی افق دیده بودند و حالا دلشان به حال ملک خودشان سوخته بود که چرا باید با این غنای تاریخی و فرهنگی و با این غرور عرش سایی که ما داریم وضع ما این قدر بد باشد.
پس اولین چیزی که به ذهن دولتمردان رسید یادگیری فنون اروپایی بود. البته این فنون بیشتر به همان فنون باز می گشت تا فنون!!! منظورم این است که بیشتر یک سری مهارت تکنولوژیک بود تا هنر و ...
پس وارد سلاح های جدید، صنایع جدید و از این قبیل و البته دانش های مربوط به آن ها آغاز شد. خوب این دانش ها نیاز به یک نهاد داشت. نهاد سنتی دانش مربوط به حوزه های علمیه ی علوم دینی بود که نهایتاً طب سنتی و جغرافیای سنتی و فلسفه و الهیات و از این قبیل تدریس می کرد. تازه همان تدریس هم، نوعی تدریس خاص بود. یعنی نظام خاصی از شاگرد و معلمی آن حاکم بود و فرهنگ شاگرد و استادی خاصی را رواج می داد که البته تا همین اواخر در نظام های دانشگاهی ما، و البته هنوز هم، رایج بود.
این نهاد سنتی نمی توانست آن علوم را تدریس کند. پس نیاز به نهاد جدیدی بود. این که چرا آن نهاد نمی توانست یا شاید نمی خواست بحث جداگانه ای است اما بالاخره نهاد جدیدی نیاز شد. پس دارالفنون تأسیس شد.
این آغاز کار دانشگاه بود در این ملک. البته دارالفنون در ابتدا بیشتر به دبیرستان یا هنرستان امروزی (که از قضا ترجمه ی فارسی همان دارالفنون است.) شبیه بود. اما می توان گفت همان دانشگاه اولیه هم بود.
کم کم اروپا رفته ها هر چه که در غرب می دیدند می خواستند وارد کنند. دانشگاه، مجلس، دموکراسی، روزنامه و ... دانشگاه را که گفتیم. خوب این دانشگاه که فقط در اروپا محدود به دانش های فنی نمی شد. پس کم کم دانش های انسانی و اجتماعی هم وارد شدند. البته این ورود شاید قریب به 150 سال بعد از آن فنون تکنولوژیک بود. علوم اجتماعی در زمان پهلوی دوم وارد شد و تبدیل شد به رشته ی دانشگاهی ...
می توانی سؤال کنی که اصلاً این تاریخ بازی ناشیانه برای چیست؟
می خواهم خیلی سطحی و ابتدایی بگویم که اگر دارالفنون تأسیس شد، پشت سر آن و منشأ آن نیازی بود و دارالفنون در پاسخی نظام مند به آن نیاز شد نهاد. اما چه نیازی بود به علوم اجتماعی که پاسخ اش شد دانشگاه علوم اجتماعی.
نیازی که بود مربوط بود به مردم. این که آدم ها چه باید بکنند و اصلاً چه می کنند. اما این نیاز را نهاد دین پاسخ می داد. پس از همان ابتدا علوم اجتماعی ناخواسته وارد معارضه ای شد با دین و قهراً باخت. چون این هم غنای بیشتری داشت هم یقین بیشتری هم آدم بیشتری هم ... خلاصه همه چیزش بیشتر بود و هنوز هم هست و به خاطر همین برخی، و شاید گاهی اوقات من، فکر می کنند اصلاً نیازی به علوم اجتماعی نیست و دین به اجتماعیات مردم پاسخ می دهد.
از این بحث هم می گذرم.
همه ی اینها برای این بود که بگویم علوم اجتماعی در ایران پا نگرفته زورکی دارد ریشه می دواند. دولتمردان ما با یک تقلید ساده و سطحی می خواهند از آن استفاده کنند. یک عده آدم هم خوب جواب می دهند. بد هم جواب نمی دهند. اما با علوم اجتماعی جواب نمی دهند با خودشان جواب می دهند...
نمی خواهم بگویم بن بستی هست و راه فراری نیست. می خواهم بگویم آن طرف در جامعه یک نیاز واقعی برای من و توی دانشجوی علوم اجتماعی نیست که بخواهد برای ما نقشی ایجاد کند که فایده ای داشته باشیم. اگر این دولت نفتی یا به عبارتی رانتیر Rantier هم نبود همین معدود آدم هایی که دارند با مدرک علوم اجتماعی کار می کنند هم به نون شب محتاج بودند...
پس راهش چیست؟
راه اولش همین کاری است که من دارم می کنم و عجب آدمی ام من !!!!!!
این که بنشینی و راست و حسینی ببینی مسأله ات چیست و بعد سعی کنی تحلیل اش کنی حالا چهار تا کلمه ی نقش و نهاد هم قاطی اش کن و اگر سوادت خیلی زیاد است دورکیمی، وبری، حداکثر پارسونزی بزن قدش تا بشود تحلیل علوم اجتماعی (اما قول بده که از پارسونز جلوتر نیایی! چون دیگر به درد مملکت نمی خورد خدایی این تحلیل های اخیر جامعه شناسی اصلاً به قواره ی این مملکت نمی آید.)
راه اولش این است که سعی کنی نیازها را بسازی مثل خیلی از هوچی گرهایی که صبح تا شب توی ژورنالیسم و رسانه و مدیا کارشان شده مسأله سازی از آزادی گرفته تا عدالت. این هم نوعی نون درآوردن است که چاره اش البته مواد نیست بلکه کمی دست و پا و دو وجبی زبان است که بعید می دانم بنده و شما داشته باشیم + کمی پدر سوختگی ....
راه سومش این است که نیازها را کشف کنی. این سومی با آن اولی فرقی ندارد ولی ما جوگیر شدیم که بگوییم چند گزینه ای هستیم. خوب حالا نیازها را کشف کردی آسیب ها را فهمیدی می خواهی چه کنی. مگر بر ای حل آن قدرت داری پس باید به آن کس که قدرت دارد حالی کنی که باباجان اینجای این دیگ سوراخه هر چی توش آب می ریزی جز این که آتش رو دود کنه فایده ای نداره!!
چه طور می شود صدایت را بلند کنی از طریق یک رسانه ی سالم. یکی روزنامه ای که کارش را و وظیفه اش را حقیقتاً بداند و برای رسالتش تعطیلی و زندانی که چه حاضر باشد جان بدهد ...
این است رسالت واقعی روشنفکری !!!
|
+| نوشته شده توسط
بچه های خانه در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
|