تبليغاتX
خانه نوانديشان دانشكده علوم اجتماعي
 انتخابات

سلام...
انتخابات شورای مرکزی خانه نواندیشان برگزار شد. و با رأی شورای عمومی خانه، اعضای جدید شورای مرکزی انتخاب شدند.
با آرزوی موفقیت برای همه نواندیشان عزیز...
|+| نوشته شده توسط بچه هاي خانه در چهارشنبه بیستم تیر 1386  |
 فراخوان عكاسي

  

فراخوان عكاسي

  

 

عاشورا

 

 

مناسك عزاداري از چشم دوربين

 

 

آثار خود را تا تاريخ 9/12/85 به آدرس

 

 khanenoandishan@gmail.com

 

ارسال كنيد يا به دفتر خانه نوانديشان تحويل دهيد.

 

با آثار برگزیده در روزهای ۱۲-۱۶ اسفند ماه

 

نمایشگاهی ترتیب داده خواهد شد.

 

|+| نوشته شده توسط بچه هاي خانه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385  |
 بسم الله الرحمن الرحيم

 

1.       آدم هستيم. مي توانيم بايستيم، مي توانيم راه برويم. سرمان را كه بلند مي كنيم و پرنده ها را مي بينيم، هوس پرواز به سرمان مي زند. درخت ها كه فقط مي توانند بايستند، ما را كه مي بينند، هوس راه رفتن به سرشان مي زند؟

 

 

2.       ساعت 5/12 سخنراني شروع مي شود. آخرين لقمه ها را فرو مي دهم، به ساعتم نگاه مي كنم و    با عجله راه مي افتم سمت ابن خلدون. دوازده و چهل و پنج دقيقه است. از پله هاي كوتاه سالن پايين مي روم و در يكي از رديف هاي نزديك سن مي نشينم. اين طور كه معلوم است 2 دقيقه بيشتر نيست كه دكتر فكوهي شروع به حرف زدن كرده است. چند دقيقه اي مي گذرد و تازه دارم مي فهمم قضيه   از چه قرار است كه 2 تا دست از پشت سرم مي آيند و جلو چشمانم را مي گيرند.

*( خواهش مي كنم اگر مي خواهيد با يك دوست عينكي تان چنين كاري بكنيد، دست هايتان را از زير عينك روي چشم هايش بگذاريد!!)

 

با دستهايم انگشت هايش را لمس مي كنم و ناتواني ام را از شناسايي صاحب شان اعلام. با خنده مي آيد جلو و كيفش را مي گذارد روي صندلي كنار من و مي گويد: مگر 1 كلاست شروع نمي شود؟ مي گويم: چرا، ولي خيلي وقت است كه از 1 سر كلاس نرفته ام! مي گويد: پس از كي رفته اي؟    مي گويم: از 3. آنتراكت كه مي دهد، توي شلوغ پلوغي مي روم تو و كيفم را مي گذارم. بعد هم      مي روم پايين و با بچه ها چايي مي خورم. بعدش هم 40 دقيقه، از 20/3 تا 4 سر كلاس مي نشينم، حاضر مي خورم و بعد هم خداحافظ! مي خندد، با دست مي زند پشتم و مي گويد: خوبه! حالا دانشجو شدي!!

 

و بعد هر دو مشغول گوش كردن به سخنراني دكتر فكوهي مي شويم كه حالا گمانم 2 دقيقه بيشتر نمانده است تا تمام شدنش!

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه چهارم دی 1385  |
 علوم اجتماعی...

                         

 

 

سلام!

وارد خانه شدم و طبق معمول کسی در خانه نیست! امروز آمده ام دانشکده برای پیگیری یکی از تحقیق های دانشجویی ام. آمده بودم خانه تا اگر کسی هست با او صحبت کنم  و سؤالی تا ماده ی خامی باشد برای نوشته ای ...

نشد. خانه خالی است. خالی از آدم! کسی اینجا نیست و من فکرم مشغول است. فرصت را غنیمت می شمرم برای اینکه بنویسم، چیزی بگویم، حرفی بزنم. که اگر در خانه کس است، یک حرف بس است!

.

.

.

حالا مانده ام چه بنویسم ... در مورد خانه بنویسم ... در مورد خودم بنویسم ...

.

.

.

کمی در مورد خودمان صحبت کنیم. در مورد خودمان یعنی اینکه ، این «مان» ، برمی گردد به اینکه همه ی ما دانشجوی علوم اجتماعی هستیم. همه ی ما قرار است که دانشجوی علوم اجتماعی باشیم پس در یک صفت اشتراک داریم و همین اشتراک می تواند هویتی بسازد، اگر توافق کنیم و همدل شویم و بعد همزبان ...

دانشجوی علوم اجتماعی یعنی چه؟ یعنی اینکه جوینده ی ... نه باید طور دیگری گفت. تحلیل زبانی فایده ای ندارد. البته همه ی این لغات با خود باری دارند و از چیزی بر می خیزند.

دانشجوی علوم اجتماعی یعنی کسی که در رشته ی آکادمیک علوم اجتماعی تحصیل می کند، شامل قوانینی می شود و وظایفی دارد و مزایایی و خلاصه آنکه در سازمان جامعه نقشی دارد. نقش دانشجوی علوم اجتماعی در جامعه ای مثل جامعه ی ما چیست؟ سؤال سختی است و پاسخ آن هم دشوار.

کمی از دانشجو بودن بگوییم. دانشجو نسبت به تاریخ، امری غریب و بیگانه است. نمی خواهم این گونه وانمود شود که انگار فرهنگ و تاریخ امری بسته بندی شده و مختوم و محتوم است. نه! این طور نیست. در این ملک هزاران و هزاران عنصر فرهنگی جدید در طول تاریخ چند هزار ساله و پر فراز و نشیب آن وارد شده است و هر کدام به نحوی درون این چارچوبه ی فرهنگی هضم شده اند. اما تا این هضم صورت گیرد تا این ادغام انجام شود تا ..... بالاخره طول کشیده است. وقتی اسلام وارد این سرزمین شد خیلی چالش ایجاد شد. آنقدرها که رایج است ایرانی ها به سرعت اسلام نیاوردند. خیلی مسائل قومی پیش آمد. خیلی خون ها ریخته شد. تن ها زخمی و روان ها خسته تا ایران زرتشتی-مسیحی شد ایران اسلامی!

حالا هم، حالا که می گویم یعنی در این 200 سال اخیر، ایران اسلامی قرار بود بشود ایران اسلامی مدرن یا ایران اسلامی غربی یا ... بالاخره عناصر وارد این ملک شدند که در نظام مفهومی جهانی به عناصر مدرن معروفند و حاصل آن شد مدرنیته ی ایرانی، فارغ از اینکه آن مدرنیته که از غرب و سنت روشنگری سر برآورد اصلاً در این ملک پا گرفته باشد یا نه!

اتفاقاً مسأله همین جاست. دانشجو بودن برمی گردد به همین مدرنیته، چیزی که هنوز معلوم نیست پا گرفته باشد...

بگذارید کمی دقیق تر شویم. مدرنیته آن روندهایی است که از تجربه ی همزمانی یک سری امور ذهنی و عینی حاصل می شود. وجه عینی اش می شود تکنولوژی و مدرنیزاسیون و صنعت و ... و وجه ذهنی اش می شود مدرنیسم و فلسفه و هنر و علوم اجتماعی و ...

دانشجو بودن هم می تواند دو وجه داشته باشد. یا تو دانشجوی دانشی هستی که به آن وجوه عینی (تکنولوژی و صنعت) باز می گردد یا دانشجوی دانشی هستی که به آن امور ذهنی (فلسفه و علوم انسانی) راجع است.

چه شد که اصلاً این دانش ها ایجاد شد. چه شد که اصلاً نهادی به نام دانشگاه سر بر افراشت که بخواهد چنین دانش هایی را متولی باشد و بعد هم سر این دعوا باشد که اساساً این دانش ها به درد ما نمی خورد و تحصیل آن بی فایده و مضر است.

از اواسط سلطنت فتحعلی خان قاجار بود که مسأله ضعف نیروها و نظام مملکت داری ایرانیان در مقایسه با اروپاییان مبرز شد. این مقایسه هم از آن جا صورت گرفت که اولاً ما درگیر یک سری تنش ها و جنگ ها با قوای روسی و انگلیسی و پرتغالی بودیم و از طرفی دیگر یک سری آدم اروپا رفته داشتیم که رشد صنعت و تکنولوژی و نهادهای جدید اجتماعی را در آن سوی افق دیده بودند و حالا دلشان به حال ملک خودشان سوخته بود که چرا باید با این غنای تاریخی و فرهنگی و با این غرور عرش سایی که ما داریم وضع ما این قدر بد باشد.

پس اولین چیزی که به ذهن دولتمردان رسید یادگیری فنون اروپایی بود. البته این فنون بیشتر به همان فنون باز می گشت تا فنون!!! منظورم این است که بیشتر یک سری مهارت تکنولوژیک بود تا هنر و ...

پس وارد سلاح های جدید، صنایع جدید و از این قبیل و البته دانش های مربوط به آن ها آغاز شد. خوب این دانش ها نیاز به یک نهاد داشت. نهاد سنتی دانش مربوط به حوزه های علمیه ی علوم دینی بود که نهایتاً طب سنتی و جغرافیای سنتی و فلسفه و الهیات و از این قبیل تدریس می کرد. تازه همان تدریس هم، نوعی تدریس خاص بود. یعنی نظام خاصی از شاگرد و معلمی آن حاکم بود و فرهنگ شاگرد و استادی خاصی  را رواج می داد که البته تا همین اواخر در نظام های دانشگاهی ما، و البته هنوز هم، رایج بود.

این نهاد سنتی نمی توانست آن علوم را تدریس کند. پس نیاز به نهاد جدیدی بود. این که چرا آن نهاد نمی توانست یا شاید نمی خواست بحث جداگانه ای است اما بالاخره نهاد جدیدی نیاز شد. پس دارالفنون تأسیس شد.

این آغاز کار دانشگاه بود در این ملک. البته دارالفنون در ابتدا بیشتر به دبیرستان یا هنرستان امروزی (که از قضا ترجمه ی فارسی همان دارالفنون است.) شبیه بود. اما می توان گفت همان دانشگاه اولیه هم بود.

کم کم اروپا رفته ها هر چه که در غرب می دیدند می خواستند وارد کنند. دانشگاه، مجلس، دموکراسی، روزنامه و ... دانشگاه را که گفتیم. خوب این دانشگاه که فقط در اروپا محدود به دانش های فنی نمی شد. پس کم کم دانش های انسانی و اجتماعی هم وارد شدند. البته این ورود شاید قریب به 150 سال بعد از آن فنون تکنولوژیک بود. علوم اجتماعی در زمان پهلوی دوم وارد شد و تبدیل شد به رشته ی دانشگاهی ...

می توانی سؤال کنی که اصلاً این تاریخ بازی ناشیانه برای چیست؟

می خواهم خیلی سطحی و ابتدایی بگویم که اگر دارالفنون تأسیس شد، پشت سر آن و منشأ آن نیازی بود و دارالفنون در پاسخی نظام مند به آن نیاز شد نهاد. اما چه نیازی بود به علوم اجتماعی که پاسخ اش شد دانشگاه علوم اجتماعی.

نیازی که بود مربوط بود به مردم. این که آدم ها چه باید بکنند و اصلاً چه می کنند. اما این نیاز را نهاد دین پاسخ می داد. پس از همان ابتدا علوم اجتماعی ناخواسته وارد معارضه ای شد با دین و قهراً باخت. چون این هم غنای بیشتری داشت هم یقین بیشتری هم آدم بیشتری هم ... خلاصه همه چیزش بیشتر بود و هنوز هم هست و به خاطر همین برخی، و شاید گاهی اوقات من، فکر می کنند اصلاً نیازی به علوم اجتماعی نیست و دین به اجتماعیات مردم پاسخ می دهد.

از این بحث هم می گذرم.

همه ی اینها برای این بود که بگویم علوم اجتماعی در ایران پا نگرفته زورکی دارد ریشه می دواند. دولتمردان ما با یک تقلید ساده و سطحی می خواهند از آن استفاده کنند. یک عده آدم هم خوب جواب می دهند. بد هم جواب نمی دهند. اما با علوم اجتماعی جواب نمی دهند با خودشان جواب می دهند...

نمی خواهم بگویم بن بستی هست و راه فراری نیست. می خواهم بگویم آن طرف در جامعه یک نیاز واقعی برای من و توی دانشجوی علوم اجتماعی نیست که بخواهد برای ما نقشی ایجاد کند که فایده ای داشته باشیم. اگر این دولت نفتی یا به عبارتی رانتیر Rantier هم نبود همین معدود آدم هایی که دارند با مدرک علوم اجتماعی کار می کنند هم به نون شب محتاج بودند...

پس راهش چیست؟

راه اولش همین کاری است که من دارم می کنم و عجب آدمی ام من !!!!!!

این که بنشینی و راست و حسینی ببینی مسأله ات چیست و بعد سعی کنی تحلیل اش کنی حالا چهار تا کلمه ی نقش و نهاد هم قاطی اش کن و اگر سوادت خیلی زیاد است دورکیمی، وبری، حداکثر پارسونزی بزن قدش تا بشود تحلیل علوم اجتماعی (اما قول بده که از پارسونز جلوتر نیایی! چون دیگر به درد مملکت نمی خورد خدایی این تحلیل های اخیر جامعه شناسی اصلاً  به قواره ی این مملکت نمی آید.)

راه اولش این است که سعی کنی نیازها را بسازی مثل خیلی از هوچی گرهایی که صبح تا شب توی ژورنالیسم و رسانه و مدیا کارشان شده مسأله سازی از آزادی گرفته تا عدالت. این هم نوعی نون درآوردن است که چاره اش البته مواد نیست بلکه کمی دست و پا و دو وجبی زبان است که بعید می دانم بنده و شما داشته باشیم + کمی پدر سوختگی ....

راه سومش این است که نیازها را کشف کنی. این سومی با آن اولی فرقی ندارد ولی ما جوگیر شدیم که بگوییم چند گزینه ای هستیم. خوب حالا نیازها را کشف کردی آسیب ها را فهمیدی می خواهی چه کنی. مگر بر ای حل آن قدرت داری پس باید به آن کس که قدرت دارد حالی کنی که باباجان اینجای این دیگ سوراخه هر چی توش آب می ریزی جز این که آتش رو دود کنه فایده ای نداره!!

چه طور می شود صدایت را بلند کنی از طریق یک رسانه ی سالم. یکی روزنامه ای که کارش را و وظیفه اش را حقیقتاً بداند و برای رسالتش  تعطیلی و زندانی که چه حاضر باشد جان بدهد ...

 

این است رسالت واقعی روشنفکری !!!

|+| نوشته شده توسط بچه های خانه در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385  |
 بار دگر خانه ...

بسمه‌ لطيف

 

 

 

 

 

یک سؤال:

اساسي‌ترين عامل ارتباط چيست؟ آدم‌ها بر اساس چه چيزي با يكديگر ارتباط برقرار مي‌كنند، تعامل مي‌كنند، صميمي مي‌شوند و...؟ در برخورد اول پاسخ‌هاي زيادي هست؛ اشتراك زباني، اشتراك فكري، اشتراك منافع و... همه‌ي اين‌ها هست و بوده و خواهد بود. اما روابطي را روزانه مي‌بينيم كه اگر هيچ‌كدام از اين‌ها نبود باز هم شكل مي‌گرفت و مي‌گيرد.

راستش مي‌انگارم كه خود انسان بودن موجب و موجد رابطه است؛

دوستي دارم كه جمعه‌ها را مقيد است كه به نماز جمعه برود و دوستي ديگر كه در تجمعات (به اصطلاح براندازانه) حضور فعال دارد. اوي اقتصاد مي‌خواند و دومي فيزيك. آن يكي اهل جنوب است و اين يكي اهل شمال. از تفاوت‌هاي اقتصادي مي‌گذرم... تنها وجه اشتراكشان دانشجو بودن هم‌زمان است و هم‌مكاني و هم‌سايگي خواب‌گاهي و دوستان مشترك كه به هم مي‌رساندشان و ارتباطشان را فراهم مي‌كرد. اما آن‌چه كه موجب شد دوستي اين دو شكل بگيرد گذر آگاهانه‌ي هر دو بود از تفاوت‌هاي عقيدتي و فرهنگي و اقتصادي و جايگاه اجتماعي‌شان براي برقراري خود ارتباط. با هم دوست شدند و هستند.

از اين نمونه‌ها كم نداريم؛ روزانه در هر وضعيت اجتماعي و انساني صدها نوع از اين روابط انساني شكل مي‌گيرد كه از نگاهي آن‌قدر ساده و بديهي است كه نيازي به توضيح و تفسير و نظريه‌پردازي ندارد.

اما جالب آن‌جاست كه وقتي پا به محيط‌هاي دانشگاهي مي‌گذاري، مشحون از دسته‌بندي‌هاي فكري و فرهنگي و سياسي مي‌بيني‌اش. دسته‌بندي‌هاي رسمي و غير رسمي. و عجيب است كه اين اصل ساده و بديهي را فراموش‌شده مي‌بيني...

سال 80 كه خانه راه افتاد، دانشگاه و دانش‌كده‌ي ما اين‌چنين بود.

ما خسته و دل‌گير از آن‌همه دعوا و درگيري گفتيم بياييم و از در ديگري وارد شويم؛ چه اهميتي دارد به چه مي‌انديشيم؛ به چه معتقديم؛ چه مي‌خوانيم؛ چه مي‌نويسيم؛ از كجاييم و به كجا مي‌رويم ؟ مهم آن است كه حالا دانشجوييم و با عده‌اي ديگر زير يك سقف فرهنگي زيست مي‌كنيم. اين‌جا نفس زيست دوستانه و صميمانه برايمان مهم شد.

گرچه آن روز خيلي‌ها اين را برنمي‌تابيدند. آخر اين وضعيت كه از نظر ما بسيار ساده و بديهي بود از نظر آن‌ها بديع و عجيب مي‌نمود. خودمان هم البته اين بدعت را فهميده‌بوديم و اين بود كه نام نوانديشان را برداشته  بوديم براي خودمان (گرچه چيزهاي ديگري هم بود)...

5 سال گذشت...

اين روزها مي‌بينم كه دوستان و همكارانم در تشكل‌هاي ديگر هم به اين ضرورت واقفند و اعلانش مي‌كنند؛

اولويت انسانيت براي ارتباط و گفتگو

جاي خوشحالي دارد. اگر آن‌ روزها زمان تولد خانه آن حرف‌ها را مي‌زديم؛ نه از رومم نه از زنگم نه بيرنگم... و سخت پذيرفته مي‌شد، امروز اما برآنم كه بهتر فهميده مي‌شود و حالاست كه مي‌شود اين‌طور بيانيه داد و آسوده‌تر سخن گفت.

نوانديشي اما براي ما وجه ديگري هم داشت. آن هم اين كه در چارچوب گزاره‌هاي رايج فرهنگي نماني و فراتر بينديشي و ضعف‌ها را ببيني و نگران باشي و حساس و بخواهي كه طرحي نو دراندازي! همين هم ساده بود و هست. لااقل فهميدنش.

آن روز اگر ضعف دانشگاه را جبهه‌گير‌ي‌ها و صف‌بندي‌هاي بي‌فايده‌ي سياسي و فكري مي‌ديديم (بي‌آن‌كه معتقد به بي‌خاصيتي و بي‌تفاوتي باشيم‌) امروز اما ضعف را خطر سطحي‌نگري و ابتذال فكري مي‌دانيم. به خاطر همين هم هست كه سال دوم است كه روي وجه علمي خانه تاكيد بيشتري مي‌كنيم. اگر آن روز نياز بود تا عرصه‌هاي مختلف فرهنگي و فكري را تجربه كنيم تا آن حرف اساسي و ساده و بديهي را بزنيم امروز اما اين تاكيد نياز است تا يادآوري كنيم به خودمان كه دانشجوييم. آن‌هم دانشجوي علوم انساني و اجتماعي يعني كسي كه براي وضعيت پيرامونش بايد نگران باشد و بكوشد تا برايش راه‌حل و تبييني آكادميك بيابد.

اگر آن روز حرف از بي‌رنگي مي‌زديم از اخلاقي برمي‌خاست كه گمان مي‌كرديم دين‌داري ما به ما حكم مي‌كند و اگر امروز سخن از ضرورت علم‌ورزي و دانش‌گري مي‌رانيم گمانمان بر آن است كه رسالت اخلاقي ديني ما به ما حكم مي‌كند كه چنين باشيم. ديني كه علم را رحمت مي‌اند و خدمت به خلق را عبادت...

اما هم‌چنان كه اين متن را مي‌نويسم با خودم درگيرم.

آيا واقعا مي‌توان آن اصل به ظاهر ساده و بديهي اولي را به عنوان ايدئولوژي و اصل و اساس يك تشكل قرار داد... آيا تشكل مي‌تواند سياست تبليغي و فرهنگي خود را بر آن مبنا قرار دهد؟ آيا به اين نحو خطر آن نيست كه به دام تكثرگرايي‌ها و نسبيت‌گرايي‌هاي افراطي نيفتد؟ آيا اتخاذ چنان اصلي ناشي از بي‌خاصيتي و بي‌موضعي نيست؟

موتور نوانديشي اين خودانتقادگري را هميشه در ما زنده نگاه‌ داشته است. اين‌كه هميشه در خود تامل كنيم و هيچ‌وقت متعصبانه نسبت به اصول خود ننگريم. آزادمنشي را و آزادانديشي را در درجه‌ي اول نسبت به خودمان رعايت كنيم جريان فكر را آزاد بگذاريم تا از خود پرسش كند...

اري و خير. آزادمنشي و آزادانديشي و تلاش براي انساني‌كردن محيط پيرامون قطعا مي‌تواند بخشي از سياست تبليغي و فرهنگي يك تشكل باشد و ما اين را تمرين كرده‌ايم. اما اين نتيجه‌ي نسبيت‌گرايي افراطي ما نيست...

ما معتقديم به حقيقتي هستيم كه آن را دين مي‌ناميم و معتقديم اين حقيقت حقيقتي عام است كه در دسترس همه‌ي بشر هست و همه‌ي بشر از آن حظّي برده است. اما به خاص‌ترين وجهش و ناب‌ترين شكل ممكن در اسلان تبلور يافته است.

آن آزادانديشي را هم ما از متن آموزه‌هاي دين دريافته‌ايم. گرچه اصلي عقلي هم هست. اما همين دين مرزهاي عقلانيت و شريعت براي ما يكي انگاشته است و عاقلانه زيستن را به ما توصيه كرده است.

ما آن اصل را بديهي دين مي‌شماريم. اصلي كه در پس جنگ‌هاي عقيدتي جهان ما عميقا از ياد رفته است.

تلاش ما بر آن است كه با هر شخصي و هر فكري گفتگو كنيم و در راستاي هدف مشتركمان همكاري كنيم. هدف مشترك امروز ما اعتلاي علوم انساني و اجتماعي در كشور است.

اين را لازمه‌ي زندگي ايراني مي‌دانيم. اين سياست ماست و براي امري است كه از آن گريزي نمي‌بينيم.  امري كه تنها با دين‌خواهي ما منافات ندارد كه از ضرورتي كه از آن دين‌خواهي ما نشات مي‌گيرد برخاسته است.

آزادانديشي ما يك آزادانديشي دين‌محورانه است. اين يك تركيب متناقض‌نما نيست. يك تركيب موزون و زيباست كه در سيره‌ي رهبران ديني و بزرگان علمي به وضوح قابل مطالعه است.

ميراث ديني و فرهنگي ما قابليت آن را دارد كه جهاني علمي و دانش‌ورزانه‌ي جديدي بسازد. همان‌گونه كه در قرون وسطاي تمدن اسلامي سعي در ساختن آن داشت.

اگر آن روز ابن‌سيناها و فارابي‌ها و بيروني‌ها فلسفه و طب و نجوم را از شرق و غرب عالم گرفتند و در ميراث فرهنگي و ديني خود هضم كردند، و نظامي علمي و دانشي جديدي ساختند، امروز هم گمان آن بر آن است كه اين تجربه تكرارشدني است. همان‌سان كه دهه‌هاست كه انديشمندان ديني ما در حال تجربه‌كردن آن‌اند.

آن روز آغوش گشوده‌ي ابن‌سينا در برابر افلاطون و ارسطو شد ميراث فلسفه‌ي مشايي و امروز آغوش گشوده‌ي ما براي ميراث دانش اروپايي مي‌تواند سازنده‌ي گنجينه‌اي ديگر باشد. به شرط آن كه اصالت و آزادي را در كنار هم رعايت كنيم. اصل اساسي تعقل است. امري شدني. نيروي خردي كه ما به آن اعتقاد داريم و به نتايجش اميدوار...

|+| نوشته شده توسط بچه هاي خانه در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385  |
 

امروز که این مطلب را مینویسم(خودمانیم فاصله نوشتن این مطلب با مطلب قبلی چند دقیقه بیشتر نبود) روز ولادت حضرت شاهد هشتم (ع) است. برکت این روز شامل حال این سطور و این صفحه باد! انشاءالله.

بهترین بهانه برای نوشتن این سطور را اصول ششگانه منتشر نشده مرامنامه خانه نواندیشان دیدم. با هم بار دیگر بخوانیم:

۱- اعتقاد به کارآمدی دین در اداره جامعه

۲- اعتقاد و التزام نظری و عملی به آزاداندیشی فردی و جمعی

۳- فعالیت علمی در جهت قرائت و نقد علوم انسانی و اجتماعی

۴- تلاش در جهت ارتقای کارآیی علوم انسانی و اجتماعی در جامعه ایران

۵- تلاش در جهت طراحی و تثبیت مدلی کارآمد برای تعامل میان نخبگان دانشگاه و حوزه

۶- فعالیت فرهنگی در جهت بارتولید هویت ایرانی-اسلامی

بی تردید این تعابیر برای بیان مرام یک تشکل گویا نیستند. همیشه سویه های جزیی و ظریف اما به شدت مؤثر در رفتار افراد یک تشکل وجود دارد که تعابیری کلی از این دست توان تبیین آنها را ندارد.

خلاصه آنکه این اصول نیاز به تفصیل و توضیح بیشتری دارند. این را برای مجال دیگری بگذاریم.

اینجا به اجمال میخواهم به نکته دیگری اشاره کنم. گرچه اصول فوق در نگاه اول رویه ای نظری و علمی در مرام تشکل نشان می دهد اما باید به ظرافت دریافت که همیشه آن چیزی که موجب اتخاذ یک رویکرد نظری و به تبع آن مجموعه ای از فعالیت های علمی می شود مجموعه ای از پیش فرض ها و انگاره های ذهنی است که ریشه ای فرهنگی دارد.

خلاصه و مجمل بگویم. صرف وجود یک سری حروف و نشانه برروی کاغذها و کتابها نمی تواند هویت یک تشکل را سامان دهد. آن چه که هویت ساز است تلاش برای ارتباط مستمر و جدی میان اعضا و افراد یک جامعه یا گروه انسانی است. این گونه است که مجموعه ای از آن انگاره های ذهنی وضعیتی بین الاذهانی می یابند که نهایتا منجر به فعالیت های عملی می شوند.

نکته دیگری که ظاهرا نقض سخن اخیر باشد آن که اساسا تفکیک نظر و عمل یا ذهنی و عینی برای توصیف و اشاره به کنش انسانی یک تفکیک همیشه صحیح نیست. در واقع در اغلب اوقات آن چه که در کنش انسانی رخ می دهد مجموعه ای از فعالیت های ذهنی و عینی یا عملی و نظری توامان است که انفکاک و تشخیص سویه های ذهنی و عینی آن از هم ناممکن و نوعی انحراف نظری است.

می خواهم از این حرفم یک نتیجه اخلاقی بگیرم!

نمی توانیم برای آن که بدانیم که هستیم تنها گفتگو کنیم. صرفا حرف بزنیم و فقط بیانیه منتشر کنیم. باید عملا یک هویت را بسازیم. لازمه این فعالیت عملی نوعی ایمان به آرمانی است که این آرمان نیز از خلال همان گفتگو و ایجاد وضعیت بین الاذهانی حاصل می شود.

والسلام

 

|+| نوشته شده توسط بچه های خانه در یکشنبه دوازدهم آذر 1385  |
 سلام
سلام به همه نواندیشان

تولد این وبلاگ را تبریک میگویم. امیدوارم رسانه خوبی برای خانواده ما باشد.

|+| نوشته شده توسط بچه های خانه در یکشنبه دوازدهم آذر 1385  |
 
 
بالا